من كارمند يكي از ادارات دولتي هستم.درست ده سال پيش در امتحان استخدامي اداره ام شركت كردم و پس از پشت سر گذاشتن امتحان كتبي و نيز مصاحبه و گزينش و...در اين اداره مشغول به كار شدم.در آن روزها عشق و علاقهء شديد من به كارم (كه دقيقا متناسب با رشتهء تحصيلي ام در دانشگاه بود ) و نيز علاقه ام براي مثمر ثمر واقع شدنم در جامعه و خدمت به همنوعان و ارباب رجوع،
باعث شد كه بدون در نظر گرفتن هيچ چيز ديگري مثل سطح حقوق و پست و مقام و ...تنها به فكر پيشرفت كاري ام باشم و استفاده از تجربيات قبلي و نيز آموخته هاي دوران تحصيلم را سرلوحهء كارهايم قرار دهم...مدتي به همين منوال گذشت.اما يواش يواش متوجه شدم كه محيط كاري من و در حقيقت محيط ادارات دولتي،چيزي غير از آن تصوري است كه من در ذهن خودم پرورده بودم:با توجه به اينكه من مدرك دانشگاهي داشتم ولي همكاران من كه چندين سال سابقه شان از من بيشتر بود و فاقد مدرك دانشگاهي بودند،از ترس اينكه با جايگزيني سيستم هاي جديد و نيز توانائي بنده در استفادهء صحيح از اين سيستم ها،موقعيت شغلي شان به خطر بيفتد و پست و مقام و موقعيت خودشان را از دست بدهند،شروع به اقدامات موذيا
برچسب: يك دردي عاشقانه,یک دردو صد درمان,یک درد,
نویسنده: هلیا افشاری
تاريخ: شنبه
13 آذر
1395 ساعت: 13:25